تبليغاتX
بچه های لیست سیاه
بدون شرح
 

 

آنها تفنگ در دست دارند ،

 

اما ما دستمان خالی است ;

 

پس آنها زودتر خسته می شوند .

 

 

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 21:31  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

و تو بی احساس عمیق سرشکستگی

 

چگونه از تقدیر سخن می گویی

 

که جز بهانه ی تسلیم بی همتان نیست ؟

 

+ نوشته شده در  88/08/04ساعت 11:11  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
گاهی با خود فکر می کنم ،

 چگونه است که ما ،

 در این سر دنیا ،

 عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ،

در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ...

نمی دانم ،

مشکل در نوع عرق است

یا در نوع ریختن و خوردن؟

+ نوشته شده در  88/07/23ساعت 18:0  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

بگو نسل ما کجا رفت؟

نسلي که اومد بباره!

نسلي که از آيينه رد شد، بي صدا به يک اشاره!

نسلي که مي خواست زمينُ توي آسمون بکاره!

حتا آسمونش امروز، توي قابي از حصاره!


 

+ نوشته شده در  88/05/12ساعت 21:36  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
چه ساده دل می شکنم این روز ها

و چه ساده می گذرم از چشم های خیس !

از آه های پر از نفرین ... !

می گذرم از احساسم به قیمت ِ از دست ندادن ِ تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی ِ عریان ...

و این تنهایی و سکوت را ساده به دست نیاورده ام که ساده از دست بدهم !

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت 7:55  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
امشب

در تنهایی و سکوت

میان بهت و حیرت

عشق و غرور ٍ من

ایران سراسر اتفاق و پر از حادثه است.

که در روند ٍ لحظه های تاریک ٍ تاریخ ، بارها و بارها ...

شکسته !

زخم خورده !

بغض کرده !

لرزیده !

سوخته !  

گریسته !

اما ... از پای نیفتاده . 

عشق ! 

رنج و درد ٍ عشق !

هدیه ی خدای بی همتای خرد و عدالت است .

و ایران مملو از درد و رنج ، زائیده ی عشق است و زاینده ی عشق!

در بازی های تلخ و شیرین ٍ تاریخ و سرنوشت .

در اوج توفانهای ریشه برانداز ٍ سهمگین . 

در بستر ٍ زلزله های مخرب و ویرانگر .

در هیاهوی بی گریز ٍ سیل های بنیان برافکن ...

ایران مانده است و می ماند .

چون عشق زنده است.

چون ایرانی ، ایرانی است.

ایران! یعنی عشق سرخ .

عشق! یعنی ایران ٍ سبز .

ایران ٍ من !

ایران فردوسی است و حماسه.
ایران حافظ است و عشق.
ایران مولوی است و معرفت.
ایران عطار است و عدالت.
ایران خیام است وصداقت.
ایران فرغانی است و حقیقت.
ایران فرخی است و آزادی .
ایران بابک است و قیام.
ایران افشین است و عصیان.
ایران مازیار است و طغیان.
ایران مزدک است و جسارت.
ایران کاوه است و شورش.
ایران آرش است و رهایی.
ایران دار است و سربداران.

ایران ٍ من !

نگاه کن !

بلند شو !

گریه نکن .

تو دردها و رنجها را بارها و بارها دیده ای .

تو آمدن و رفتن ٍ بیگانگان را بارها و بارها حس کرده ای .

تو با سوز و زخم

با ظلم و ستم

با خون و فریب

با بحران و جنگ

بیگانه نیستی !

چشمهایت را نبند .

در خود نشکن .

بخند و بمان .

چون !

عشق هرگز نمی میرد .

باور کن ! عشق مردنی نیست .

عشق رفتنی نیست .

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت 7:54  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه هایم از ضربه های ِ تبرهاتان زخم دیده

با ریشه چه می کنید ؟

گیرم که بر سر ِ این بام بنشسته پرنده ای

پرواز را علامت ِممنوع می زنید !

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید ؟

گیرم که می زنید ، گیرم که می بُرید ، گیرم که می كشید !

با رویش  ِ ناگزیر  ِجوانه ها چه می کنید ؟

 

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت 7:53  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 

سبز بودیم سیاهمان کردند

 

 

 

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت 7:52  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
به دنبال ِ راهیم برای فرار

برای گریز از این درد

که نیمه جانم کرده

اما ...

نمی کشدم .

به دنبال ِ آرامشـم

با هر مـــخدری که شد !

در هر آغــــوشی که شد !

می خواهم بخوابم

رهایم کنید .

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت 7:50  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
او قول داده بود كه ليلا نمی رود
مال من است بی من از اينجا نمی رود
او گفته بود آدم و حواش می شويم
سوگند خورده بود كه فرداش می شويم
او قول داده بود كه موسی رفيق ماست
عيسی شهود پاكی دامان ما دوتاست
ايوب را به خا طر ما آفريده است
كشتی نوح را طرف ما كشيده است
ترسی نداشتيم كه از بت پرست ها
مردی تبر به دست فرستاد پيش ما
او قول داده بود فقط عاشق منی
علم منی شعور منی منطق منی
آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب ، بد
بی اذن او كه رود به دريا نمی رود

اما عجيب رود به دريا رسيد و رفت
بر صورت زمخت زمين پا كشيد و رفت
فردا رسيده است تو رفتی بدون من
حالا تويی كه تشنه ترينی به خون من
فردا رسيد آدم و حوا تمام شد
« ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد
ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد
ديگر تمام شد گل سرخم تمام شد »

موسی عصاش را سر ما ها شكست و رفت
با هر دو دست زد سرمان را شكست و رفت

وقتی كه ديد كار من و تو نمی شود
از روی عرشه نوح خودش را به خواب زد

ايوب بر خلاف هميشه خودش را به خواب زد
آتش كشيد در من و باران نزول شد

قوم يهود بود سراسر شلوغ بود
عيسی زبان گشود كه ليلا دروغ بود

موسی عصای معجزه اش را غلاف كرد
ديشب خدا به ضعف خودش اعتراف كرد

ديگر خودم به جای خدا خالق توام
از اين به بعد مثل خدا عاشق توام
اقراء به نام هر چه نميدانی  ازغزل
ليلای من نگو كه پشيمانی از غزل
اقراء به نام ليلی و مجنون كه قرن هاست
تمثيل های واقعی اشتياق ماست
ليلا تو اولين زن مبعوث عالمی
چشم حسود كور تو ناموس عالمی
از ابرها بخواه كه باران بياورند
حالا بلند شو همه ايمان بياورند
از سرزمين ابرهه تا فيل می وزد
از روشنای چشم تو انجيل می وزد
حالا حجاز دامنه ی روسری توست
اين سرزمين بچگی و مادری ی توست
با پيروان واقعی ات خالصانه باش
تبليغ عشق كن غزلی عاشقانه باش
بيت المقدس تو همين چشمهای توست
عشق آفريدگار تو هست و خدای توست
دور خودت بچرخ و خودت را طواف كن
دور لبان صورتی ات اعتكاف كن
لبيك لا شريك لبت جز من و خودت
لبيك لا شريك لبت جز من و خودت
لبيك لا . . .
+ نوشته شده در  88/04/25ساعت 7:49  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

زانو نميزنم

 

 حتی اگر سقف آسمان

 

 کوتاه تر از قد من باشد

+ نوشته شده در  88/03/15ساعت 18:6  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
korosh kabir
+ نوشته شده در  88/02/17ساعت 13:52  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

آدمی بودن

 

حسرتا

 

مشکلی است در مرز نا ممکن

 

نمی بینی؟

 

+ نوشته شده در  88/02/17ساعت 13:21  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

تو بر آنی که مرا پشتی نیست

 

من بر آنم که دماوندم هست...

 

+ نوشته شده در  88/02/07ساعت 21:1  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
دنیا یه روز تموم میشه

باید بریم دل بکنیم

چرا توو این دو روز غم

دلای هم رو می شکنیم

چرا نمی سوزه دلی

واسه دلی که غم داره

به هر کی عادت می کنی

می ره و تنهات می ذاره

زمونه بی وفا شده

من که وفایی ندیدم

از طعنه های آدما

تو این زمونه بریدم

زخمی نشسته توو دلم

زخمی که مرحم نداره

دیدن درد آدما

اشک منو در می یاره

پناه من فقط خداست

من که پناهی ندارم

فقط خداست که می تونم

سر روی شونه ش بذارم

 

+ نوشته شده در  87/10/20ساعت 4:6  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
اولین نقطه یی که از مرکز کاینات گریخت

و بر خلاف محورش به چرخش در آمد ، سر من بود!

من اولین قابله یی هستم که ناف شیری را بریده است!

اولین آواز را من خواندم ،

برای زنی که در هراس سکوت و سنگ و سکسکه ،

تنها نارگیل شامم را قاپید و برد !

من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است!

من ماگدالینم ! غول تماشا !

کاشف دل و فندق و سنگ آتش زنه !

سپهر را من نیلگون شناختم !

چرا که هم رنگ هوس های نا محدود من بود !

خدا ، کران بی کرانه ی شکوه پرستش من بود

و شیطان ، اسطوره ی تنهایی اندیشه های هولناک من بود !

اولین دستی که خوشه ی اولین انگور را چید دست من بود !

کفش ، ابتکار پرسه های من بود

و چتر،  ابداع بی سامانی هایم!

هندسه ، شطرنج سکوت من بود

و رنگ ، تعبیر دل تنگی هایم!

من اولین کسی هستم که ،

در دایره ی صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است !

من اولین سیاه مست زمینم !

هر چرخی که می بینید،

بر محور شراره های شور من می چرخد!

آه را من به دریا آموختم !

من ماگدالینم !

پوشیده در پوست خرس

و معطر به چربی وال !

سرم به بوته ی خشک گونی مانند است !

با این همه هزار خورشید و ماه و زمین را

یک جا در آن می چرخانم !

اولین اشک را من ریختم ،

بر جنازه ی زنی که غوطه در شیر و خون

کنار نارگیلی مرده بود !

بی هراس سکوت و سنگ و سکسکه .........!

+ نوشته شده در  87/10/08ساعت 13:13  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

برهنه ی برهنه !

 

جز کاسه ای سفال به جای کلاه ،

 

آذین زنی نازا

 

و پوتین کهنه یی بر پینه های پا

 

بی بند و عاصی به دایره ها

 

از انسان کسی نمانده بود ...

 

جز کاسه یی سفال

 

که هزار بار ،

 

از کنار دیگی پر

 

خالی گذشته بود

 

و پوتینی کهنه

 

که از هزار راه بی برگشت ،

 

بی خودخواه خود

 

اورا از شعاع آشنایی ،

 

به شعاع آشنا تری می رساند!

 

 

+ نوشته شده در  87/10/03ساعت 3:58  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
می دونید فرق ایران با هند چیه؟

 

توو هند گاو ا مهمند

 

ولی توو ایران

 

مهما گاوند ......

+ نوشته شده در  87/08/26ساعت 8:48  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

 

دوره ارزانيست ...

 

 شرف اينجا ارزان ...

 

 تن عريان ارزان ...

 

آبرو قيمت يک تکه نان ...

 

و دروغ از همه چيز ارزانتر ...

 

و چه تخفيفي خوردست ،

 

 

 قيمت هر انسان...........

+ نوشته شده در  87/08/16ساعت 21:50  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود !

 

ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود !

 

ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود !

 

نه ! انسان هیچ گاه برای خود مأمن خوبی نبوده است !

 

+ نوشته شده در  87/08/16ساعت 21:46  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

پل می زنیم به نامعلوم ،

 

در می گشاییم به نا ممکن !

 

از وجود چنان بنایی ساختیم

 

که نردبام هزار پله ی حضور به گردش نمی رسد!

 

بی شک آخرین شماره

 

از شمارش معکوس کفتار صبور عقل ،

 

سر انجام ،

 

واپسین نفس گاو دل خواهد بود...!

+ نوشته شده در  87/08/16ساعت 21:45  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند

 يک غرال شروع به دويدن ميکند

و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود

 هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند

 يک شير شروع به دويدن مي کند

و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نميرد

مهم نيست غزال هستي يا شير

 با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن.

+ نوشته شده در  87/06/25ساعت 2:10  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

 

زنگ تفریح دنیا ؛ گذرا می باشد .

 

 

 زنگ بعد ؛ حساب داریم !!

 

 

+ نوشته شده در  87/06/23ساعت 8:29  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

 

می اندیشیدم که گناه

 

 

 

تکرار تجربه هاست

 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/16ساعت 7:32  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
دروغ های احمدی نژاد منتشر شد:

 (شما هم دورغ هایی که از دکتر احمدی نژاد شنیدید رو به این لیست اضافه کنید)

 1. دولت مهرورز با نوع لباس پوشیدن مردم کاری ندارد (راه اندازی هزاران گشت ارشاد و دستگیری گسترده جوانان)

 2. پول نفت رو بر سر سفره های ملت میریزم (قیمت بنزین شد 400 تومان و بنزین سهمیه بندی شد)

 3. اسامی مفسدان اقتصادی را اعلام میکنم (سه ساله منتظریم !)

4. با طرح امنیت اجتماعی موافق نیستم .........

+ نوشته شده در  87/05/04ساعت 15:8  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

 

don't wait until people are dead to give them flower

 

براي دادن گل به ديگران منتظر مراسم تدفين آنها نباشين

 

 

+ نوشته شده در  87/05/04ساعت 15:2  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

عشق غالبا یک نو عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است

+ نوشته شده در  87/05/04ساعت 15:0  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

 

دستهایی که کمک می کنند

 

 

مقدس تر از لبهایی هستند که می خندانند

 

 

+ نوشته شده در  87/05/04ساعت 14:53  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 
 

 

باید اسب بود و نجابت را به خر ها فهماند

+ نوشته شده در  87/04/20ساعت 20:36  توسط یکی از بچه های لیست سیاه | 

 

 

چی شده چی شده سایه ی بی چشمه ی آبی ندارین

 

 

دیگه مجنون ندارین خونه خرابی ندارین

 

 

همه عاقل شدن و فکر حساب اند و کتاب

 

 

دیگه در شیشه ی عشق بوی گلاب ی ندارین

 

 

+ نوشته شده در  87/04/16ساعت 10:46  توسط یکی از بچه های لیست سیاه |